![]() |
![]() |
|
| همه شب نالم چون نی ...که غمی دارم |
|
از رفتن تو همیشه می ترسیدم
![]() این بود که بی بهانه می ترسیدم امروز که می روی گلم می فهمم «آمد به سرم از آنچه می ترسیدم» .همان گونه که مستحضر هستید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 7:50 توسط شبگرد لوتی |
|
|
ماندم...چه قافیه ای بدرد این کار می خورد
وصف تو به روی کدام وزن بار می خورد...؟ وقتی نمی توانند از تو بگویند این کلمات شعر هایم بدرد لای جرز دیوار می خورد. ..................................................... با گوشه نگاه و عشوه خامم کردی مجنون شدم و خانه خرابم کردی اینها همه پیشکش عزیزم این بار با بو سه تو از خجالت آبم کردی این روزها یادت خیلی فکرمو مشغول کرده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 1:33 توسط شبگرد لوتی |
|
|
درزمستانی سرد دربهاری زیبا یا که درتنگ غروب یا شبی گرم به هنگامه تیر می روی ازبر این شهر خموش می روی ازبر این مردم بد ذات وغریب تودراین شهرهمانند اسیری بودی که دلش بود همیشه پی ان وادی دور. بران شهر شلوغ پی آن مردم خوب تودراین شهرغریبی.تو به اجبار قدم بر در این شهرنهادی لیک بایدبروی.... وقت رفتن قبل انی که ازاین بند رهایی یابی قبل ازانی که پرت باز شود پربگشایی اوج گیری ودگربازنگردی بروی تابرسی بر در ان وادی دور... تو بدان... که دراین شهر غریب یک نفر عاشق توست که دلش همسفروهمره توست. تو ندیدی که دلش خون شده از رفتن تو آن دلی را که به صد نازستاندی از او ((رفتنت چون تیری است وسط سینه او)) تیری اززهر جفا الوده. اری... اری... میروی... وبه هنگام وداع.... او غمش رابه نگاهی به تومی فهماند. arash20021 پاییز 82 شاعر: آقای مهدی صفایی (ممنون که قابل دونستی وبلاگ ما رو آقا مهدی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:49 توسط شبگرد لوتی |
|
|
انگار همین جا و همین حالا بود
شاید که لیاقت تو تا اینجا بود..! عشقت خوره وار روح من را می خورد عشق تو برایم تف سر بالا بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 23:22 توسط شبگرد لوتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
شبگرد لوتی کویری ها |