تبليغاتX
دست نوشته های آن َشبگرد لوتی
همه شب نالم چون نی ...که غمی دارم
با تو من این کیف کوکم نمی رود
یادت ز شعرهای تک و توکم نمی رود
خیلی خلاصه {عزیز می خواهمت}خلاص
چیزی دگر به کله پوکم نمی رود                                                        

 .................................................

از تو دلگیرم
می خواهم بگویم
پیراهن عثمانت ،یک سوء تفاهم ساده بود
باور کن به این دربدری نمی ارزید
شاید...نمی دانم
"نوشدارو بعد از مرگ سهراب"
اصلا قبول ندارم
کسی که برود،بی دلیل بر نمی گردد!
چقدر برایت بی ارزش بودم که رفتی..؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 7:10  توسط شبگرد لوتی | 
می خواهم بگویم
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود..!
برای آرامش مرداب تنهاییم
ومعترض از اینکه من هم
حق نفس کشیدن دارم.
و حسرت......
و ثا نیه هایی که گویی زمان را کنترات گرفته اند.
پارافینم در حال تمام شدن است
<از همان اول استعداد سوختن داشتم>
(هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم)

تمام عمر سر کردم
خودم را در بدر کردم
تمام هفت شهر عشق را
یکی بعد از دگر من پشت سرکردم
خودم را در خودم کشتم
تو را در خویش پروردم
و<رفتن>ومن<قالب تهی کردن>
به معنای کلامش درک کردم
خداحافظ همین حالا که من تنهای تنهام.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 7:14  توسط شبگرد لوتی | 
نامرد!چه ساده شست از من دست
بعد تو نشد شبی نباشم من مست
و قتی به نگاهی دل من دزدیدی
صابون به دلم زدم که تا آخر هست
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 7:2  توسط شبگرد لوتی |