![]() |
![]() |
|
| همه شب نالم چون نی ...که غمی دارم |
|
به نام دوست. ما اعتقاد داریم و می گوییم که خدا کامل ترین است از همه ی لحاظ.پس خداشناسی باعث می شود که انسان به سمت کمال قدم بردارد.یعنی انسان ناقص با شناخت کمال می تواند خودش را کامل کند.و این خصلت در وجود آدمیزاد قرار داده شده.نه عجیب است..نه کفر است.نه اغراق..بله می خواهم بگویم هر انسانی جلوه ای از خداست.همانطور که منصور حلاج گفت انا الحق.اما مگر شناخت خداوند خدا توسط انسان امکان پذیر است؟چگونه می توان دنیایی را در یک ذره قرار داد؟جالب است...می شود.بی خود نبود که خداوند انسان را آفرید و گفت تبارک الله احسن الخالقین. اولین راه خداشناسی خود شناسی است.اما من کیستم؟ این سوال چقدر تکراری و چقدر مجهول است.بزرگان بسیار در باره این سوال صحبت کرده اند اما در واقع تا خودت راه حل را کشف نکنی مسئله حل نمی شود.شاید تمام من ها با هم فرق می کنند.نمی دانم... (کامو.دکارت و ژید:من فکر می کنم پس من هستم. من احساس می کنم پس من هستم.من عصیان می کنم پس من هستم.) اینها همه من هستند و من نیستند.چرا که من ورای این حرفهاست.چه من تو منی است در وجود انسان.من متفکر.من عصیاگر.من احساسی.من منطقی.و هزار و یک من دیگر که بر آیند همه شان می شود من ظاهری و طرف می گوید من خودم را خوب می شناسم.در حالی که «من»اش غریبانه گم است. (مال خود خودمه).چقدر جمله کودکانه قشنگی.خود خودم.بگذریم. شنیده اید می گویند با خودم درگیرم.یعنی دو من با هم اختلاف دارند که غالبا من احساس ومن منطقند. به نظرم من و قتی من می شود که عاشق شود.آنوقت همه من ها می شوند یکی.عشق کار شیمیایی می کند و همه را با هم تر کیب می کند و حاصلش تنها یک من است.منی که هیچ چیز را نمی بیند حتی خودش.فقط او را می بیند. اصلا انسان به دنیا آمده تا عاشق شود.تا راه و رسم عشق را یاد بگیرد.تا بفهمد داروی عشق چیست.بخورد و ترکیب شود و بشود یک من.امتحان این است و مدت امتحان تقریبا معلوم که باز هم بسته به خود انسان است.تا ظرف انسان پر شود.گاهی هر چقدر هم وقت باشد هیچ فایده ای ندارد.چون چیزی برای نوشتن نیست.وقت تمام .«مرگ».برگه ها بالا.سریع محاسبه ات می کنند.ان الله سریع الحساب.نمره عشقت چند است؟ می دانید سیب یا گندمی که انسان خورد و هبوط کرد چیست؟(باشد برای بعد) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:30 توسط شبگرد لوتی |
|
|
باران آمد.
آن مرد در باران آمد... در پی هر آمدنی رفتنی هم هست.دیر یا زود ولی هست.اما چه زود به پست آخر رسیدم. حرف برای نگفتن زیاد دارم چرا که: حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هاییست که برای نگفتن دارد. ممونم از دوستانی که سر زدن تو این مدت به این وبلاگ و لطف زیادی در حق این حقیر کردند. خوبی که نکردیم.بدیهایم را به بزرگواریتان ببخشید. و اما آخرین شعر: ![]() نهایت کاسه صبرم سرآورد به جای بد برایم بدتر آورد تو رفتی و عزیزم خاطراتت دمار از روزگار من در آورد.
باز هم تشکر از همه بزرگواران موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:24 توسط شبگرد لوتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
شبگرد لوتی کویری ها |