تبليغاتX
دست نوشته های آن َشبگرد لوتی
همه شب نالم چون نی ...که غمی دارم
به نام دوست
همش تاثیر یه خواب بود.امام رضا یه چیزی ازت بخواد می تونی بهش بگی نه؟خودمونیم خدایی می تونی؟خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.

عروسک سوزن خور...
به روی صندلی اش نشسته نامیزان
تبسمی به لبش دارد و دلش ویران
نماد عشق قشنگی مبان دو عاشق
عروسکی...کنار اتاقی...که هست آویزان

حافظ با روان آدم بازی می کنه.دیگه خجالت می کشم پیش دوستام فال بگیرم.این فال اون روزم بود...

هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست(که گویا ما مقداری شو تو تابلو اعلانات گذاشتیم)
که آشنا سخن آشنا نگه دارد

حال امروز...
دلم گرفته...خرابم...چقدر غم دارم
دوباره در بغلم یادی از عدم دارم
خوش آمدی به دلم امشب ای مسیحایم
لب از لبم مکش آخر زمان کم دارم
نهان نموده ای تو ز من قرص کامل ماهت
هنوز با تو من ای ماه من صنم دارم
نه بال پر زدنی...نه هوای پروازی
دلی مشوش و ویرانه ای چو بم دارم
برای دیدن تو...بودن دمی با تو...
نگاه غم زده بر خواب هر شبم دارم
پر از هوارم و بختک به رویم افتاده
برای جار کشیدن...فقط قلم دارم
وخاطرات تو تک تک مرا به آتش داد
قرار ندارد آتش عشقی که در تنم دارم

همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:0  توسط شبگرد لوتی | 
باران به دلم زخمه ی دردش را زد
نگذار..تو نگذار..که دل...می میرد
ای مرحم زخمه ی شب بارانی
آغوش بهانه ی تو را می گیرد

..........................................

بی هوشی با توام به از هوش مرا
سوزانده تب تن تو تن پوش مرا
یک بوسه و یک نگاه،یک بوس،نگاه...
لبخند بزن بکش در آغوش مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:23  توسط شبگرد لوتی | 
یک وسوسه ی جدید...شیطان...و من
تو...دام لب تو...گوی و میدان...و من
من هر چه که کردم جلوی خود...یعنی
یک بار من و تو زیر باران...و من...

...................................................

لبخند که از فکر و گمانت گل کرد
شاید که منی در دل و جانت گل کرد
خاکستر دل که هیمه ای آتش شد
از خنده ی زیبای لبانت گل کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:51  توسط شبگرد لوتی | 
گرفته دل از دی بهار می خواهد
شکنج طره ی زلف نگار می خواهد
اسیر برزخم از دست انتظاری نو
مجال کوچکی از انتظار می خواهد
تمام ثانیه ها بی تو میله ی قفسند
و دل..که پر زدن از این حصار می خواهد
به یاد تو یارا در این غزل مـــــــــردم
تصوری ز تو در احتضار می خواهد
پر از حرارت است.. لحظه ای.. در آغوشت
عجیب نیست دل از دی بهار می خواهد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:57  توسط شبگرد لوتی | 
این ثانیه ها سخت خجل می ماند
در حسرتش آرزو به دل می ماند
او رفت و من و خاطره ماندیم فقط...
مانند الاغی که به گل می ماند

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:45  توسط شبگرد لوتی | 
صوت پوچی مبهم
خس خس بازدم است.
لحظات آخر...
تا دم مرگ شقایق دو..سه..سطری باقی است

پیچک سنگ دل تنهایی
مرگ تدریجی گل در خفقان
هیچ کس آنجا نیست
...............................................................
چند سطر آن ور تر
محض اکرام شقایق
یک فصل سکوت...
وقت آن است که احساس کنیم
جای آن تک گل زیبای شقایق خالی است...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:58  توسط شبگرد لوتی | 
با دست خودت،خودت دلت را بشکن
این سایه ی پوچ و باطلت را بشکن
نه چهره ی تو همین که می بینی نیست
آئینــــــــــه ی در مقابلت را بشکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:43  توسط شبگرد لوتی | 
 

مانده ام  تنهای  تنها در سراب  زندگی

زیستن نه...مرگ تن در پیچ و تاب زندگی

من در این دنیای بد آموختم  نا مردمی ...

مست مستم مست پاتیل از شراب زندگی

 

                                                                                                                    نویسنده مهدی صفایی

        ای مسافر سفرت بی تشویش.....

                                                   برو ای شادترین خاطره زندگیم......؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:27  توسط شبگرد لوتی | 

تمامش از ته دل بود بی شک
محبت ها و مهر پاک کودک.
ولی... اغوش،اغوش است دیگر.!!!
چه فرقی دارد از چشم عروسک؟



نویسنده: مهدی صفایی
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:26  توسط شبگرد لوتی | 
من و پرواز در اوجی خیالی
همیشه حس تو در این حوالی
و تنها یک سوال ساده از تو
تو من را دوستم ......... جای خالی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 19:0  توسط شبگرد لوتی | 
چه شد یکباره از هم بی نهایت دورگشتیم

                                         تو یا من ای غزال دشت من مغرورگشتیم

من اینجا خرد وخونین و خرابم کاش بودی

                                        چنان ماهیه دور از تنگ آبم  کاش  بودی 

به غیر از بی پناهی کی پناهم می شود باز؟

                                      چه دستی بی تو اینجا تکیه گاهم می شود باز؟

تو در چشم کدامین رهگذر پنهانی ای عشق

                                         و یا کنج کدامین خانه جا می مانی ای عشق

که اینجا در میان کوچه های حسرت آباد

                                       رهایم کرده ای مانند برگی خسته در باد..!!!!

نویسنده:مهدی صفایی

 ((من در آیینه رخ خود دیدم....و به تو حق دادم...؟؟؟؟؟؟))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:13  توسط شبگرد لوتی | 



دندان به خدا خرد شد از این گره ام
دلتنگ به دیدار تو در پنجره ام
دارد خفه می کند مرا لاکردار
بغضی که عفونت شده در خرخره ام
............................................


چشمان من آن اشاره را می فهمد
چشمک زدن دوباره را می فهمد
شاید به دلیل اشتراکی است که هست
تنهایی آن ستاره را می فهمد
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 18:45  توسط شبگرد لوتی | 
توضیح:انسان تشنه ای رو فرض کنید در یک بیابان.به نظر شما به جز سراب چی میتونه از جاش بلندش کنه؟

خسته ام دیگر زهر شعری که می گویم
ز هر حرفی که در این پازل شعرانه می سازم
که بی تو شعر هم زیپ دهانش را کشیده...
تشنه در قلب کویر
زندگی تنها به امید سراب...
سهم ما از زندگی این نیست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:48  توسط شبگرد لوتی | 
به نام حضرت دوست.
به خدا اگه دروغ نگیم نمیگن طرف لاله.میگن به به چه بچه ی خوب و کم حرفی.کسی که جرئت گفتن واقعیتها رو نداره بهتر اونه که ساکت باشه.


تقدیر به من چه درس تلخی آموخت
از آتش غم تمام پرهایم سوخت
گویا که تو بودی همه ی اشعارم
با رفتن تو شعر دهانش را دوخت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:44  توسط شبگرد لوتی | 
دیوار سیاه بند من می خندید
تاریکی لحظه های من را می دید
یک ذره هوا نمانده در این زندان
ای کاش که پنجره مرا می فهمید.

لطفا اولین چیزی که بعد از خوندن این شعر به ذهنتون می رسه رو بنویسید برام.(طنز نباشه)

نویسنده :هادی(شبگرد لوتی)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:27  توسط شبگرد لوتی | 
نبودت ابتدای هر چه ویرانی است درمن 
                                                       شروع شوم شبهای زمستانی است درمن

نبودت پرسه در پس کوچه های بی قراریست
                                                         عبوراز التهاب این جهنم های جاری است

نبودت یعنی ازهرسو هجوم دار و دیوار 

                                                 و یا  فریاد  بی پژواک  مردی زیر  اوار....

ویا در اوج وحشت پنجه برخالی کشیدن

                                                  جهنم را به هرجا بنگری در پیش دیدن!!!! 

نویسنده:مهدی صفایی

                                                        

                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:5  توسط شبگرد لوتی | 
قلبی که درون سینه ام ...ناچار است
انگار که راه حل طناب دار است
وقتی که همه روی ز من گرداندند...
تنها کس من خدا و یک خودکار است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:8  توسط شبگرد لوتی | 
 

(تقدیم به همه اونهایی که تنهام گذاشتن)

من میروم از پیش تو امشب چه بخواهی چه نخواهی 

تا دم صبح رسیده ام به مرادم چه بخواهی چه نخواهی

تو همدم دردی پس از رفتنم ای دوست........!!!!

من همدم شادی چه   بخواهی چه نخواهی....

نویسنده مهدی صفایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:57  توسط شبگرد لوتی | 
امروز غنیمت است و کو تا فردا
تا با شد اگر قسمت تو فرداها
شاهی و به تقدیر گدایی داری
یک روده ی راست هم ندارد دنیا
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 18:14  توسط شبگرد لوتی | 
امیدوارم سال خوبی داشته باشید.یکی می گفت:وقتی بهار می شه سبزه ها جوونه می زنن.زمینا سبز میشن.علفا در میاد.یونجه ی تازه در میاد و به جای اینکه گاو و گوسفندا خوشحال بشن آدما خوشحال میشن.یکی نیست بگه:بابا یه سال از عمرت رفت...!

چه بی مقدار
دادم چینی تنهاییم را.!!!!
بر نگاهی...

پشیمانم که شبها
جای قرص کامل ماه
تو را در اوج می دیدم.

و تنها یک نگاه کودکانه
پوشش این اختلاف است.
.::قاصدک یا خار پشت...!!!!؟؟؟؟::.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 23:55  توسط شبگرد لوتی | 

به نام دوست.

ما اعتقاد داریم و می گوییم که خدا کامل ترین است از همه ی لحاظ.پس خداشناسی باعث می شود که انسان به سمت کمال قدم بردارد.یعنی انسان ناقص با شناخت کمال می تواند خودش را کامل کند.و این خصلت در وجود آدمیزاد قرار داده شده.نه عجیب است..نه کفر است.نه اغراق..بله می خواهم بگویم هر انسانی جلوه ای از خداست.همانطور که منصور حلاج گفت انا الحق.اما مگر شناخت خداوند خدا توسط انسان امکان پذیر است؟چگونه می توان دنیایی را در یک ذره قرار داد؟جالب است...می شود.بی خود نبود که خداوند انسان را آفرید و گفت تبارک الله احسن الخالقین.

اولین راه خداشناسی خود شناسی است.اما من کیستم؟

این سوال چقدر تکراری و چقدر مجهول است.بزرگان بسیار در باره این سوال صحبت کرده اند اما در واقع تا خودت راه حل را کشف نکنی مسئله حل نمی شود.شاید تمام من ها با هم فرق می کنند.نمی دانم...

(کامو.دکارت و ژید:من فکر می کنم پس من هستم. من احساس می کنم پس من هستم.من عصیان می کنم پس من هستم.)

اینها همه من هستند و من نیستند.چرا که من ورای این حرفهاست.چه من تو منی است در وجود انسان.من متفکر.من عصیاگر.من احساسی.من منطقی.و هزار و یک من دیگر که بر آیند همه شان می شود من ظاهری و طرف می گوید من خودم را خوب می شناسم.در حالی که «من»اش غریبانه گم است.

(مال خود خودمه).چقدر جمله کودکانه قشنگی.خود خودم.بگذریم.

شنیده اید می گویند با خودم درگیرم.یعنی دو من با هم اختلاف دارند که غالبا من احساس ومن منطقند.

به نظرم من و قتی من می شود که عاشق شود.آنوقت همه من ها می شوند یکی.عشق کار شیمیایی می کند و همه را با هم تر کیب می کند و حاصلش تنها یک من است.منی که هیچ چیز را نمی بیند حتی خودش.فقط او را می بیند.

اصلا انسان به دنیا آمده تا عاشق شود.تا راه و رسم عشق را یاد بگیرد.تا بفهمد داروی عشق چیست.بخورد و ترکیب شود و بشود یک من.امتحان این است و مدت امتحان تقریبا معلوم که باز هم بسته به خود انسان است.تا ظرف انسان پر شود.گاهی هر چقدر هم وقت باشد هیچ فایده ای ندارد.چون چیزی برای نوشتن نیست.وقت تمام .«مرگ».برگه ها بالا.سریع محاسبه ات می کنند.ان الله سریع الحساب.نمره عشقت چند است؟

می دانید سیب یا گندمی که انسان خورد و هبوط کرد چیست؟(باشد برای بعد)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:30  توسط شبگرد لوتی | 
باران آمد.
آن مرد در باران آمد...
در پی هر آمدنی رفتنی هم هست.دیر یا زود ولی هست.اما چه زود به پست آخر رسیدم.
حرف برای نگفتن زیاد دارم چرا که:
حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هاییست که برای نگفتن دارد.
ممونم از دوستانی که سر زدن تو این مدت به این وبلاگ و لطف زیادی در حق این حقیر کردند.
خوبی که نکردیم.بدیهایم را به بزرگواریتان ببخشید.
و اما آخرین شعر:
نهایت کاسه صبرم سرآورد
به جای بد برایم بدتر آورد
تو رفتی و عزیزم خاطراتت
دمار از روزگار من در آورد.

 

 

 

 

باز هم تشکر از همه بزرگواران
آن مرد در باران رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
پ.ن:...پسوردش تقدیم به دل خودم.

موفق باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:24  توسط شبگرد لوتی | 
                                  ۲۶/۱۰/۱۳۸۵ ساعت ۳:۴۰ 
در این دنیای کوچک
                     سخت تنهایم
                             تو می دانستی و...رفتی!

غریبانه
به پایان می نگرم
در خیالم..
واژه ها ی مبهم تلاش می کنند تا مفهوم برسانند
چقدر نا مفهوم بود رفتن تو!!!!
جوابم را گرفتم.
                                  !... or you unforgiven too:س
...........................................
یک صندلی شکسته..یک پیپ
یک قطره ی اشک و یک سرا شیب
یک عکس و یک خاطره...یک یاد
اخموی عزیزم.... بگو سیب.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 1:3  توسط شبگرد لوتی | 
من دیدمش...و چقدر ناز شده بود
با ساز من دوباره دمساز شده بود
چند ثانیه گذشت..به خودم آمدم ولی..
آغــــوش من برای باد باز شده بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 1:20  توسط شبگرد لوتی | 
برای دیدنت دوباره بی تاب شدم
باران دم غروب و من خراب شدم
خواب بود تمام با تو بودن،خواب...
دیری است برای خواب،بی خواب شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 1:54  توسط شبگرد لوتی | 
دستور رسیده با بوسه ات فانیم کنی
یک عمر میان تب زندانیم کنی
خوابی که دیده ای درست درست است شک نکن
اسمائیل تو منم که قر بانیم کنی

.......عید مبارک......

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:14  توسط شبگرد لوتی | 
یک تپش یک ثانیه!
ساعتی دیواری،چشمهایم خیره در آن
یاد تو روی تپش های دلم جاری شده
یک تپش یک ثانیه!
این دهان لعنتی،بد موقعی هم باز شد
بر زبان سرخ لعنت که سر سبز مرا بر باد داد
غرق در ضرب المثل باهم گذشت
یک تپش یک ثانیه!
روی دیوار آن طرف یک پنجره
باز بر روی وسعتی بی حد و حصر
رو به پهنای بلند آسمان
ساعت از نیمه شب شرعی گذشته
پست شب تحویل ماه!
نام شب می پرسد از شبگرد های بین راه
نوبت من گشته بود
من بجز نام تو در ذهنم دگر نامی نبود
اتفاقا نام تو مشکل گشای راه بود
بین این وهم و خیال پست شب از من گذشت
یک تپش یک ثانیه!
غرق در اندوه از دست فاصله
فکر های بی محتوا
یک شب و یک روز دگر در یاد تو طی شد و رفت
روح سرگردان خواب آمد سراغم
در کنار من نشست
دستهایش روی پلکم
با فشاری چشمهایم بسته شد
روح من را قبضه کرد و زود برد
در حدود رفتن
یک تپش یک ثانیه!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 7:49  توسط شبگرد لوتی | 
با تو من این کیف کوکم نمی رود
یادت ز شعرهای تک و توکم نمی رود
خیلی خلاصه {عزیز می خواهمت}خلاص
چیزی دگر به کله پوکم نمی رود                                                        

 .................................................

از تو دلگیرم
می خواهم بگویم
پیراهن عثمانت ،یک سوء تفاهم ساده بود
باور کن به این دربدری نمی ارزید
شاید...نمی دانم
"نوشدارو بعد از مرگ سهراب"
اصلا قبول ندارم
کسی که برود،بی دلیل بر نمی گردد!
چقدر برایت بی ارزش بودم که رفتی..؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 7:10  توسط شبگرد لوتی | 
می خواهم بگویم
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود..!
برای آرامش مرداب تنهاییم
ومعترض از اینکه من هم
حق نفس کشیدن دارم.
و حسرت......
و ثا نیه هایی که گویی زمان را کنترات گرفته اند.
پارافینم در حال تمام شدن است
<از همان اول استعداد سوختن داشتم>
(هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم)

تمام عمر سر کردم
خودم را در بدر کردم
تمام هفت شهر عشق را
یکی بعد از دگر من پشت سرکردم
خودم را در خودم کشتم
تو را در خویش پروردم
و<رفتن>ومن<قالب تهی کردن>
به معنای کلامش درک کردم
خداحافظ همین حالا که من تنهای تنهام.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 7:14  توسط شبگرد لوتی | 
نامرد!چه ساده شست از من دست
بعد تو نشد شبی نباشم من مست
و قتی به نگاهی دل من دزدیدی
صابون به دلم زدم که تا آخر هست
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 7:2  توسط شبگرد لوتی | 
از رفتن تو همیشه می ترسیدم
این بود که بی بهانه می ترسیدم
امروز که می روی گلم می فهمم
«آمد به سرم از آنچه می ترسیدم»

.همان گونه که مستحضر هستید
 مصراع آخر برای بنده نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 7:50  توسط شبگرد لوتی | 
ماندم...چه قافیه ای بدرد این کار می خورد
وصف تو به روی کدام وزن بار می خورد...؟
وقتی نمی توانند از تو بگویند این کلمات
شعر هایم بدرد لای جرز دیوار می خورد.
.....................................................
با گوشه نگاه و عشوه خامم کردی
مجنون شدم و خانه خرابم کردی
اینها همه پیشکش عزیزم این بار
با بو سه تو از خجالت آبم کردی

این روزها یادت خیلی فکرمو مشغول کرده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 1:33  توسط شبگرد لوتی | 

درزمستانی سرد
دربهاری زیبا
یا که درتنگ غروب
یا شبی گرم به هنگامه تیر
می روی ازبر این شهر خموش
می روی ازبر این مردم بد ذات وغریب
تودراین شهرهمانند اسیری بودی
که دلش بود همیشه پی ان وادی دور. بران شهر شلوغ
پی آن مردم خوب
تودراین شهرغریبی.تو به اجبار قدم بر در این شهرنهادی
لیک بایدبروی....
وقت رفتن قبل انی که ازاین بند رهایی یابی
قبل ازانی که پرت باز شود پربگشایی
اوج گیری ودگربازنگردی
بروی تابرسی بر در ان وادی دور... تو بدان...
که دراین شهر غریب
یک نفر عاشق توست
که دلش همسفروهمره توست.
تو ندیدی
که دلش خون شده از رفتن تو
آن دلی را که به صد نازستاندی از او
((رفتنت چون تیری است وسط سینه او))
تیری اززهر جفا الوده.
اری...
اری...
میروی...
وبه هنگام وداع....
او غمش رابه نگاهی به تومی فهماند.
arash20021 پاییز 82
شاعر: آقای مهدی صفایی
(ممنون که قابل دونستی وبلاگ ما رو آقا مهدی)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:49  توسط شبگرد لوتی | 
انگار همین جا و همین حالا بود
شاید که لیاقت تو تا اینجا بود..!
عشقت خوره وار روح من را می خورد
عشق تو برایم تف سر بالا بود                                                     
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 23:22  توسط شبگرد لوتی | 
تا کی دل خسته ات تلاطم دارد
با حال من زار تفاهم دارد
از آدم و آدمی چه دیدی دریا؟
امواج تو حالت تهاجم دارد...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 1:41  توسط شبگرد لوتی | 

شبها صدای گریه می آید از عمق چاه

صدای کلنگ های ممتد

که به سنگ می خورد یا شاید به استخوان

دستهای پینه بسته مردی با تمام زبری

 محبت در پوست تزریق می کند

برای خنداندن کودکی...همه کار می کند

امشب اما قحطی شیر آمده

یتیمان دوباره در حسرت پدر...و ما برای همیشه یتیم شدیم
..................................................

 

جوونا آقا بشید زنده کنید رسم جوون مردی رو امشب

یتیما منتظرن زنده کنید شیوه شب گردی رو امشب

موهای آقا سپیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید

قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید.

التماس دعا........لوتی نالوطی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:33  توسط شبگرد لوتی | 
آخر و عاقبت ندارد او را ول کن
ول کن بروند،دست و پا را ول کن
دست از سر جاده بر نمی دارد چشم
برگشت ندارد...انتها را ول کن

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:6  توسط شبگرد لوتی | 
از این برهوت وهم من را ببرید
این سینه من..به شرط چاقو..!بدرید
تعریف نداردهمه چیزش پیداست
این قلب کلنگی مرا هم بخرید
.......................................
عمری است که حالات تو را نمی فهمم
دست پیش و پس پای تو را نمی فهمم
سخت مرا به بازی گرفته ای دختر
من معنی دوست داشتن تو را نمی فهمم
چشمهایت که خوب دلبری می کند اما...
من تناقض صحبت تو را نمی فهمم
قطعا که عشق و عاشقی زبان دارد..!
شایدم من زبان عاشقی تو را نمی فهمم
تعمیر نیاز دارد حس لامسه ام...
زیرا که من دمای حرفهای تو را نمی فهمم
........................................
السارق و السارقه..فاقطعو ایدیهم
ببین                                                            (ببخشید اگر تصویر از وبلاگ شما گرفته شده)
دستهایم قطع شده...
یک معذرت خواهی به تو بدهکارم
ببخشید که دلت را دزدیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:12  توسط شبگرد لوتی | 
نا غافل و از درون مرا دزدیدی

تو که ماندنی نبودی...چرا دزدیدی؟

بایست که دستان تو قطع می شد به خدا

آن روز که تو دل مرا دزدیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 5:1  توسط شبگرد لوتی | 

مکانی برای دلتنگی

جایی برای رزرو کردن نیست

میان چشمهای تو

از عزرائیل عمر نزول کرده ام

شاید دوباره ببینمت

بیچاره نگاهم که می رود

و دست از پا دراز تر باز می گردد

چشمهاي من به دور دست جاده باج مي دهد

<شاید تو بیایی>

.::عــــــــــــــــــــــــــزیز::.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 4:55  توسط شبگرد لوتی | 
چشمی ندارم به یاری هیچ کس
یادت حصار شد ...مثل یک قفس
اکنون که بی تو فاصله جار می زند
نه راه پیش دارم....نه راه پس

...........................................
فراموش کردنت بسیار آسان است
من روزی هزار بار این کار را انجام میدهم
...........................................
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 0:47  توسط شبگرد لوتی | 

سلام.

جواب به دوستانی که گفته بودند دلتون بهاری. (دکتر علی شریعتی: خدایا به هر کس دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است)
تا شروع پاییز فقط چند صباحی باقی است...

شاعری را دیدم

می گفت پائیز

بهاری است که عاشق شده است.

پس اگر زیباست عشق

.::دلتان پائیزی::.

................................................................

دگر رفتی ام معنی داشت.

یادته که گفته بودم

توی این پائیز دگر رفتنی ام.

پر بیراه نگفته بودم

توی پاییز بی تو بودن:یعنی مردن

بی تو از زندگی سیرم.

خداییش...حق دارم بی تو بمیرم

..............................................................

دود سیگار میان مه گم شد.

و نگاه من به پای درخت رو به رویم.

صندلی هم از من شکایت داشت

کاش قلم داشتم و شکایتش را به شعر می بردم.

با این همه نفرین به لبم...بی اثراست

تکرار نفرین تو در قافیه ها بی اثراست

غصه در دلم خوش جا خوش کرده

بیت و غزل و قافیه هم بی ثمر است

هر سو که چشم می چرخانم چرا...؟

چهر ه تو در اجسام در به در است

در برد عشق نامم ثبت می شد اگر...

حیف که قاصدک از غمم بی خبر است

شیرین ولی یاد تو چقدر تلخ است

مثل حکایت گل زیبا و یک تبر است

پیرم در جوانی و آرزوی مردن دارم

لعنت به ثانیه ها که کند در گذر است

............................................................

در باره ماه رمضان.

3 روز مانده بکوب بخورید...

<بسوزیم یا بسوزانیم>

جدای از اینکه پزشکان غربی معتقد هستند که گرسنه نگه داشتن خود در مدتی برای بدن مفید است و سبک روزه اسلام را پذیرفته اند اما قصد من برای گفتن این مطلب چیز دیگری است.

رمض یعنی سوزاندن..و تعبیر می شود که در ماه رمضان کسانی که اعمال آن را انجام دهند گناهانشان می سوزد.

به واسطه اعمالی که انجام می دهیم.

آیه 24 سوره بقره جهنم را به گونه ای مطرح می کند که آتش که مهیا شده هیزمش انسانهای گنه کارند.

مطلب دیگر اینکه:قبول دارید که زندگی در دنیا کلا با ریسک کردن همراه است.

نمونه های بسیاری را می توان شمرد که ما در زنگی ریسک می کنیم.در اینکه روزه برای بدن بسایر مفید است شکی نیست با کمی تحقیق می توان به آن پی برد.پس فکر کنم این ریسک معقولی با شد که هم برای بدن مفید است و هم گناهانمان از بین می رود. حا لا به نظر شما بسوزیم یا بسوزانیم؟

.............................

پی نوشت:به زودی دوستانی که لینک کردن رو اضافه می کنم.

سرم خیلی شلوغه.ببخشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:7  توسط شبگرد لوتی | 
بوی باران می آید
چه طبیعت زیباست
و چه پیداست که الله جمیل
باز پاییز آمد
بی دغدغه این ثانیه ها می گذرند
من در حسرت این ثانیه ها می مانم
چونکه عمرم گرو ثانیه هاست
من خودم می دانم
که در این پاییز دگر رفتنی ام
پس خداحافظ دنیا
و خدا حافظ عشق
و خدا حافظ یاد
و خدا حافظ هر آنچیز تو را آرد یاد
که در این پاییز دگر رفتنی ام